باور قلبي
۱- مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت.از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۰۳ ساعت 17:2 توسط SHARP BOY
|
حواست به دلت باشد