خدا هست

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید
آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
 برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:
آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..

مطلبی آموزنده

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:
هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد
تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه
گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟
مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست
داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید..!
با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!
در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.از طعم قهوه تان لذت ببرید

نگاه

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

آزمايش محبت دامادان توسط مادر زن

زن ثروتمندی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.

يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد

و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند

از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو

جلوى پارکينگ خانه داماد بودو روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد

و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦

نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسيد

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت

امّا داماد از جايش تکان نخورد

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود

پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.

همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد

فردا صبح يک ماشين بى ‌ام‌ و ي کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد

سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود

“متشكرم از طرف پدر زنت”

نامه یه زن به تمام مردا

سلام به همه دوستان کمی وقت بگذارید و نامه زیر را بخونید.

"نامه من به تمام مردا"

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
· سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
· در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
· در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
· زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
· در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
· در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
· در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من
بلندگفتی:”زهرمار!“
· در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود
· در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
· نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
· من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
· مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
· تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
· من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
· عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
· عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
· من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
· من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
· وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
· وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
· نه دیگر من به حقوق خود واقفم ، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها
استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام ، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت من با تو برابرم.

عکس زیبا

خدا رسیدگی می کند....

خدا

روزی مردی خواب عجیبی دید.  دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:....

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

«اگر انسان درست بشود، دنیا نیز درست خواهد شد.»

داستان جالبی از یک وزیر که می‌خواست صبح شنبه یک متن سخنرانی تهیه کند. زنش به خرید رفته بود. باران می‌آمد و پسر کوچک او بی‌حوصله و ناآرام بود و سرگرمی نداشت. بالاخره وزیر با ناامیدی مجله‌ای برداشت و آن را ورق زد تا به عکس رنگی بزرگی رسید. نقشه‌ی جهان بود. آن را از مجله کند، پاره پاره کرد و به زمین ریخت و گفت:
‏«جانی، اگر بتوانی این تکه‌ها را کنار هم بگذاری 25 ‏سنت به تو می‌دهم.»وزیر فکرمی‌کرد این کار کلی وقت پسرک  را پر می‌کند، ولی 10 ‏دقیقه بعد در اتاق مطالعه‌اش را زدند. پسر بود با پازل درست شده در دستش. وزیر از این‌که پسرش به این زودی تکه‌ها را کنار هم گذاشته و نقشه را کامل کرده بود، تعجب کرد.
او پرسید: «چطوری توانستی این قدر سریع تمامش کنی؟»
‏پسر جواب داد: «آسان بود. پشت صفحه عکس یک مرد بود. یک تکه کاغذ برداشتم و در پایین عکس گذاشتم و بعد کاغذ دیگری برداشتم و در بالای عکس قرار ‏دادم. می‌دانستم که اگر تصویر مرد را درست کنم، نقشه‌ی دنیا هم درست می‌شود.»
‏وزیر لبخندی زد و 25 ‏سنت به او داد و گفت:

 این طوری موضوع سخنرانی ‏مرا هم مشخص کردی:
«اگر انسان درست بشود، دنیا نیز درست خواهد شد.»

زندگي با نگاه زيبا

روي نيمكت پارك نشسته بود و به لباس هاي كهنه ي فرزندش و تفاوت او با بچه هاي ديگر نگاه مي كرد.ماشين گران قيمتي جلوي پارك ايستاد و مرد شيك پوشي از آن پياده شد و با احترام در ماشين را براي همسرش كه پسركي در آغوش داشت باز كرد ...

با حسرت به آن ها نگاه كرد و آه كشيد.آن ها كودك را روي تاب گذاشتند.

خدايا!چه مي ديد؟؟؟!!!پسرك عقب مانده ي ذهني بود.

با نگاه به جست و جوي فرزندش پرداخت.او را يافت كه با شادي از پله هاي سرسره بالا مي رود.چشمانش را بست و از ته دل خدا را شكر كرد.

بعد از خوندن اين داستان چه احساسي پيدا كردي؟؟؟

باز باران...

باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

* * *
آن دل دیوانه ات کو؟

... ... ... روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

* * *
یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز...

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد...

* * *
باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه...

دوست داشتن از دیدگاه دانشجویان رشته های مختلف…!

شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن او تکامل خواهد یافت…

دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است

دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است

دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست

دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، طبق قانون ۲=۱+۱ عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن

دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر برگشت ، از دستور کپی – پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی

دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن… نگران نباش بر می گردد

دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن … اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن

دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، از او بپرس ” چرا ” ؟

دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوی رشته صنایع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن …اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، اینکار را مرتب تکرار کن

توجه کنید

اگر حروف الفبای انگلیسی را :

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

بترتیب بصورت زیر در نظر بگیریم :

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26

کلمه ی : H-A-R-D-W-O-R-K

معادل خواهد بود با : 8+1+18+4+23+15+18+11 = 98%



کلمه ی : K-N-O-W-L-E-D-G-E

معادل خواهد بود با : 11+14+15+23+12+5+4+7+5 = 96%


اما کلمه ی : A-T-T-I-T-U-D-E

معادل خواهد بود با : 1+20+20+9+20+21+4+5 = 100%


حالا توجه کنید به : L-O-V-E-O-F-G-O-D

که مساوی می شود با : 12+15+22+5+15+6+7+15+4 = 101%

عکس جالبی که فقط در ایران میتوان دید

تست هوش

اگر بین ۰ تا ۵ تصویر صورت پیدا کردید – سبک مغز

اگر ۶ یا ۷ تصویر صورت پیدا کردید – کند ذهن

اگر ۸ یا ۹ تصویر صورت پیدا کردید – معمولی

اگر ۱۰ یا ۱۱ تصویر صورت پیدا کردید – خیلی خوب

اگر ۱۲ یا ۱۳ تصویر صورت پیدا کردید – نابغه

تداخل مغز

پیرمرد باهوش

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد…

در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما این قدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها، متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی! ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.