بستني

  چند وقت پيش زماني كه بستني خيلي گران نبود يك پسر ده ساله به يك كافي شاپ رفت موقعيكه پشت ميز نشست از گارسون پرسيد :قيمت بستني گردويي چند است ؟اوگفت ۵۰ سنت است .

پسرازجيبش پول درآورد وآنرا شمرد. 

سپس پرسيد قيمت بستني ساده چقدر است؟

آنجا افراد ديگري بودند كه منتظربستني بودند.گارسون در حاليكه كمي بداخلاق وبي حوصله بود با تندي گفت:

۳۵ سنت است.پسردوباره پولش را شمرد وگفت لطفاً يك بستني ساده بدهيد.

گارسون بستني را همراه با صورت حساب براي او برد .پسر بستني اش را خورد وپولش را به صندوق پرداخت كرد.

وقتي گارسون ميزراتميز مي كردشروع به گريه كردن كرد.....در گوشه بشقاب ۱۵سنت بابت انعام براي او گذاشته بود.

پسر به جاي بستني گردويي ،بستني ساده گرفت تا بتواند به او انعام دهد!

ايمان

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.

او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.

تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.

ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.

همه چیز سیاه بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.

و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :

"خدایا کمکم کن"!

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟"

ای خدا نجاتم بدد !

واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

البته که باور دارم !

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن.....

مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ....

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟

 و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟