روي نيمكت پارك نشسته بود و به لباس هاي كهنه ي فرزندش و تفاوت او با بچه هاي ديگر نگاه مي كرد.ماشين گران قيمتي جلوي پارك ايستاد و مرد شيك پوشي از آن پياده شد و با احترام در ماشين را براي همسرش كه پسركي در آغوش داشت باز كرد ...

با حسرت به آن ها نگاه كرد و آه كشيد.آن ها كودك را روي تاب گذاشتند.

خدايا!چه مي ديد؟؟؟!!!پسرك عقب مانده ي ذهني بود.

با نگاه به جست و جوي فرزندش پرداخت.او را يافت كه با شادي از پله هاي سرسره بالا مي رود.چشمانش را بست و از ته دل خدا را شكر كرد.

بعد از خوندن اين داستان چه احساسي پيدا كردي؟؟؟